![]() |
![]() |
|
| کدامین سوگ میگریاندت ای ابرشبگیران اسفندی؟ |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
ترسا بچه ایم افکند از زهد به ترسایی اکنون من و زناری در دیر به تنهایی
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین بودم سردفتر دانایی
امروز دگر هستم دردی کشم و مستم در بتکده بنشستم دین داده به ترسایی
نه محرم ایمانم نه کفر همی دانم نه اینم و نه آنم تن داده به رسوایی
دوش از غم و فکر دین یعنی که نه آن نه این بنشسته بدم غمگین شوریده و رسوایی
ناگه ز درون جان در داد ندا جانان کای عاشق سرگردان تا چند ز رعنایی؟
روزی دو سه گر از ما گشتی تو چنین تنها باز آی سوی دریا تو گوهر دریایی
پس گفت در این معنی نه کفر نه دین ، اولی بی تو شو از ین دعوی گر سوخته مایی
هر چند که پردردی کی محرم ما گردی فانی شو اگر مردی تا محرم ما آیی
عطار چه دانی تو وین قصه چه خوانی تو گر هیچ نمانی تو اینجا شوی آنجایی! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
آی آدمها
آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یك نفر در آب دارد میسپارد جان. یك نفر دارد كه دست و پای دائم میزند، روی این دریای تند و تیره و سنگین كه میدانید. آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید، كه گرفتستید دست ناتوان را تا توانی بهتر را پدید آرید، آن زمان كه تنگ میبندید، بر كمرهاتان كمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یك نفر در آب، دارد میكند بیهوده جان قربان! آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره، جامهتان بر تن؛ یك نفر در آب میخواند شما را. موج سنگین را به دست خسته میكوبد، باز میدارد دهان، با چشم از وحشت دریده، سایههاتان را ز راه دور دیده، آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بیتا بیش افزون، میكند زین آبها بیرون، گاه سر، گه پا. ای آدمها! او ز راه دور این كهنه جهان را باز میپاید، میزند فریاد و امید كمك دارد؛ آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید! موج میكوبد به روی ساحل خاموش، پخش میگردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش، میرود نعرهزنان. وین بانگ از دور میآید: ـ «آی آدمها»... و صدای باد، هر دم دلگزاتر، در صدای باد، بانگ او رهاتر، از میان آبهای دور و نزدیك باز در گوش آید این نداها. ـ «آی آدمها»
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
خزانی
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
غم اومد و غم اومد
کدوم غم؟ غمی که در شبم بود کدوم شب؟ شبی که در تبم بود کدوم تب؟ همون تب خاموش بود قدیم، قدیم، قدیما بگیرین، ببندین، به هذیون بخندین غم اومد، کدوم غم جوونی، دود شد، دود شد نعش ها گورها تب اومد، غم اومد، شب اومد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
وقتی پرنده ای را معتاد می کنند تا فالی از قفس به در آرد و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد پرواز قصه ی بس ابلهانه ایست از معبر قفس... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
*بسن الله الرحمن الرحیم* ((هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون...))
آیا آنان که می دانند وآنان که نمی دانند برابرند؟... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
بی دل
آری ، تو آنکه دل طلبد ، آنی اما افسوس دیریست کان کبوتر خون آلود جویای برج گمشده جادو پرواز کرده ست اخوان ثالث - آخر شاهنامه - بی دل |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
در روزهای آخر اسفند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
ای درخت معرفت
اي درختِ معرفت، جز شكّ و حيرت نيست بارت يا كه من باري نديدم، غير از اين بر شاخسارت
برزمينت كِشت و بردت سر به سوي آسمانها باغبانِ شوخ چشمِ پير و پنهان آبيارت
يا از آن سر شاخه هاي دور و پنهان از نظرها ميوه اي ديگر فرو افكن براي خواستارت،
يا بر آي از ريشه و چون من به خاك مرگ درشو تا نبينم سبز زين سان ، هم زمستان هم بهارت
حاصلي جز حيرت و شك ، ميوه ا ي جز شكّ و حيرت چيست جز اين ؟ نيست جز اين ، ا ي درخت پير، بارت
عمرها بُردي و خوردي ، غير از اين باري ندادي حيف،حيف از اينهمه رنجِ بشر، در رهگذارت
چند و چونِ فيلسوفان، چون بَرِ ديوارِ ندبه ست پيرك چندي زَنخ زن ، ريش جنبان در كنارت
وعده هاي اين ، همه نقل ست و عقلِ دير باور شاخه اي از توست،چون بپذيرد اين شعر و شعارت ؟
قيل و قال آن ، همه وهم ست و فهمِ جستجوگر هركران پويد كه گردد همعنان باشهسوارت
شهرِافلاطون ابله ، ديده با پسكوچه هايش گشته، وز آن بازگشتم ، مي كُند خَمرش خمارت
ما غلامانيم و شاعر ، در فنون جنگ ماهر سنگ ، چون اردنگ مي سازيم ، ا ي ابله نثارت
چيستي و از كجائي اي گياهِ ريشه درگم وي بنفشه ي اطلسي ، آيا شناسم من تبارت ؟
اي كلاغِ صبحهاي روشن و خاموش برقي خوشتر از هر فيلسوفي دوست دارم قارقارت
پال پال و كورمالان ، من كه عمري خرج كردم زيرِسردِ بي مرّوت سايه ات ، يعني حصارت
چون گشودم چشم عبرت ، ناگهان ديدم كه بيگه پرده اي برفينه پوشيده سرم ، يعني غبارت
من غبارِگردباد آسا بسي در دور و نزديك ديده ام ، امّا نديدستم كه آيد زآن سوارت
هم« ندار»ي با من و هم تا گل قالي ـ حصيرم مي برد دارو ندار ، ا ي پير ليلاجان ، قمارت
مرغزارِگونه گون سبز تورا ، نزديك يا دور گرخوش و ناخوش ، چريده ست اين غزال بي قرارت
گرم و سردت ديده و خشك وتر و نزديك ماهت يا كه مهر دور ، و تن بس شسته در هر آبشارت
ديده پنهان و آشكارا ، مرغزاران تو هر جا نيستم چونان كه پنداري تو ، چندان شرمسارت
ليك از اين ديدار و دانش ، دل سوي اشراق و تابش خواند و بدرود با پيرابلقِ ليل و نهارت
چون « سمك» شادي خورِ عيّار مردان جهانم بُلحسن گوید :سوي خرقان كش ، ا ي ماهي ، مهارت
گر چه خود را دور از هر باد مي پنداري ، اما ديده ام بسيار دست افشان به هر بادي چنارت
سوی شهر شعرگردم باز، و دیوار از هوایش زانکه دیوار آهنین ملکی است،هیچستان دیارت
گلبن داوودي پاييز روشن ، خواهد اميد كاي درخت معرفت ، جز شك و حيرت نيست بارت |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
(( اندیشه لیاقت را در خود از میان بردن، این است مانع بزرگ روح... )) آندره ژید ـ مائده های زمینی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
من خردی عظیم خود را می دانم و می پذیرم اما وقتی که پنجه فتادن ریگی خواب هزار ساله مردابی را می آشوبد این مشت خشم بر جدار دلم بی گمان بیهوده نیست که می کوبد...
اسماعیل خویی ـ با خردی عظیم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
*بسم الله الرحمن الرحیم*
(( ان شر الدواب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون )) انفال ـ ۲۲
بدترین جنبندگان نزد خداوند افراد کر و لالی هستند که نمی اندیشند...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
متن و اشاعر زیر فسمتی از کتاب (( دارالمجانین )) اثر محمد علی جمال زاده نویسنده مشهور ادبیات معاصر ایران می باشد. موضوع اشعار در مدح و ستایش جنون و بیخبری ناشی از آن و رد عقل و تفکر است. البته مقصود اصلی شاعران این اشعار نوع دیگری از جنون و عقل بوده و جمالزاده با انتخاب تک بیت هایی از میان یک غزل یا مثنوی یا... در واقع اشعار را مصادره به منظور !! کرده است . ... ناگهان به یاد اشعاری افتادم که هدایتعلی(یکی از شخصیت های داستان) داده بود بخوانم.... دیدم تمام آن اشعار که متجاوز از سیصد چهارصد بیت می شد درباب جنون و عقل و امتیاز جنون بر عقل و محسنات بیخبری و بیهوشی بود اینک قسمتی از آنها را که همان شب نسخه برداشتم به همان صورتی که خود هدایتعلی نوشته بود یعنی بدون هیچ نظم وترتیبی درهم و برهم در اینجا نقل مینمایم... ((ورای طاعت بیگانگان زما مطلب که شیخ مذهب ماعاقلی گنه دانست)) حافظ
((چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت ازین سپس من ورندی و وضع بیخبری)) حافظ
((اگر نه عقل بمستی فرو کشد لنگر چگونه کشتی ازین ورطه بلا ببرد)) حافظ
((زیاده هیچت اگرنیست این نه بس که ترا دمی زوسوسه عقل بیخبردارد)) حافظ
((عاقل به کنار جوی تا ره می جست دیوانه پابرهنه از آب بگذشت)) سایر اردو بادی
((کاش گشاده نبود چشم من و گوش من کآفت جان من است عقل من وهوش من)) شیخ الرئیس
((هر که نابیناست در معنی تنش در راحت است آتش اندر دل فکند این دیده بینا مرا)) حمیدی
ادامه در ادمه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
جملات زیر منتخبی از متن کتاب های (( لذات فلسفه )) و (( تاریخ فلسفه )) دو اثر ارزشمند ویل دورانت ، متفکر برجسته آمریکایی و نویسنده کتاب جاودان (( تاریخ تمدن )) می باشد. شاید برای کتاب (( تاریخ فلسفه )) بتوان مشابهاتی پیدا کرد اما تسلط فوق العاده ویل دورانت بر مباحث فلسفی و نظرات هر نویسنده را در این اثر به هیچ وجه نمی توان از نظر دور داشت.این کتاب در عین کم حجم بودن مطالب کافی برای تفهیم هر بحث را دارا می باشد. (( لذات فلسفه )) از بسیاری جهات یک اثر بی نظیر است. این کتاب با در بر داشتن مباحثی از طیف گسترده ای از علوم انسانی ، چون فلسفه ، جامعه شناسی ، روانشناسی و... تغییراتی بنیادی را در نوع نگرش خواننده به اصل زندگی ، جهان اطراف و اصول حاکم بر جامعه و روابط انسانی ایجاد می کند. شاید بتوان بارزترین آموزه کتاب (( لذات فلسفه )) برای خواننده را بررسی کلی و در عین حال تیزبینانه یک مسئله یا پدیده دانست.
* حقیقت ما را توانگر نمی سازد ، ولی ما را آزاد بار می آرود * تاریخ فلسفه-مقدمه
* دانایی توانایی ست ، اما تنها خردمندی ست که آزادی می آورد * لذات فلسفه - مقدمه
* هر کس در وجود شخص دیگر آن چیزها را زیبا می بیند که خود فاقد آن است حتی اگر آن امور گاهی خود نقص باشند * تاریخ فلسفه - به نقل از شوپنهار
* کسانی که از ظلم وستم بد می گویند برای این است که از تحمل آن وحشت دارند نه اینکه از ارتکاب آن می ترسند * تاریخ فلسفه - به نقل از کتاب حمهوریت افلاطون
* پختگی همه چیز است ! * لذات فلسفه - مقدمه
*بدون ضمانت دینی اخلاق فقط حسابگری است * لذات فلسفه
* غرور یک نقص اخلاقی ست ، نه یک نقص سیاسی * لذات فلسفه - به نقل از فرانسیس بیکن
* اخلاق کامل و عالی از دانش تمام عالم حاصل می شود و در حقیقت آخرین درجه خرد انسانی ست * تاریخ فلسفه - به نقل از رنه دکارت
* قدرت روز افزون "تمایلات عامه" در یک توده رو به افزایش "فکر آزاد" و "شخصیت" را از ماگرفته است* لذات فلسفه - فصل فلسفه سیاسی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
جملات زیر گزیده های من از متن کتاب ژان کریستف ، شاهکار رومن رولان نویسنده بزرگ فرانسوی است:
* افسوس اگر انسان روزی همپایه کسانی شود که دوستشان دارد ، اگر به آن سعادت پر فروغی که آرزو می کند نائل شود ، خواهد دید که آن هم سرابی بیش نیست.... *
* هیچ چیز به اندازه عشقی که منظور معینی نداشته باشد فرساینده نیست...*
* بیشتر مردم در سن بیست یا سی سالگی میمیرند، از این حد که بگذرند دیگر چیزی جز سایه خود نیستند ، باقی زندگی شان صرف آن می شود که ادای خود را در آورند و روز به روز به صورتی ماشینی تر و با شکلی زننده تر آنچه را که پیش از این در زمانی که زنده بوده اند گفته و کرده اند و اندیشیده و دوست داشته اند تکرار کنند... *
* هر چیزی قابل تحمل است مگر احساس خلاء ... *
* خوشبختی و عشق فریب یک لحظه است تا قلب را به سلاح از کف انداختن و از میدان گریختن وادارد ... *
* او مرد بدی نبود ، بلکه نه خوب بود نه بد، این شاید بدتر از بد باشد... *
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
*بسم الله الرحمن الرحیم* (( ان الخاسرون الذین خسروا انفسهم... )) زمر ۱۵
همانا زیانکاران واقعی کسانی هستند که در نفس خویش زیان کرده اند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
نه چراغ چشم گرگی پیر نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه مانده دشت بیکران خلوت و خاموش زیر بارانی که ساعت هاست می بارد در شب دیوانه غمگین که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد در شب دیوانه غمگین مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت هاست همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛ نه صفیر باد ولگردی نه چراغ چشم گرگی پیر... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
خانه ام آتش گرفته است...
خانه ام آتش گرفته است ، آتشي جان سوز هرطرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود من به هر سو ميدوم گريان در لهيب آتش پر دود وز ميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد از درون خسته سوزان مي كنم فرياد ، اي فرياد ،اي فرياد خانه ام آتش گرفته است ،آتشي بي رحم همچنان مي سوزد اين آتش نقشهايي را كه من بستم به خون دل برسرو چشم در ديوار در شب رسواي بي ساحل واي برمن سوزد وسوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري در دهان گود گلدانها ، روزهاي سخت بيماري از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب بر من آتش به جان ، نازل در پناه اين مشبك شب من به هر سو مي دوم گريان از اين بيداد مي كنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد واي بر من ، همچنان ميسوزد اين آتش آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان وانچه دارد منظر وايوان من به دستان پر از تاول اين طرف را مي كنم خاموش وز لهيب آن روم از هوش زان دگر سو شعله برخيزد ،به گردش دود تا سحرگاهان كه می داند ، كه بود من شود نابود خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر صبح از من مانده برجا مشت خاكستر واي آيا هيچ سر برمي كنند از خواب مهربان همسايگانم از پي امداد سوزد اين آتش بي دادگر بنياد مي كنم فرياد اي فرياد اي فرياد... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
*بسم الله الرحمن الرحیم*
(( والعصر ان الانسان لفی خسر...... ))
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
از تهی سرشار
از تهی سرشار
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
کیش مهر همی گویم و گفتهام بارها بود کیش من مهر دلدارها
برونند زین جرگه هشیارها
ندارند کاری دلافگارها
نباشد به دست گرفتارها
میان دل و کام دیوارها
چه حلاجها رفته بر دارها
مگر تودههایی ز پندارها
نیازند هرگز به مردارها
بریدند از دام جان تارها
چه گلهای رنگین به جوبارها
به دامان گلشن ز رگبارها
زند بارگه گل به گلزارها
در آیینهٔ آب رخسارها
برقصد به صد ناز گلنارها
هزار آورد نغز گفتارها
خروشد ز سرو و سمن تارها
بکش جام در بزم میخوارها
که آسان کند باده دشوارها
که بسته است چشم خشایارها
که آینده خوابیست چون پارها
که در پای این گل بود خارها
بهل گر بگیرند بیکارها
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم پخته شدم سوختم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
با ما گفته بودند آن کلام مقدس را با شما خواهيم آموخت ليکن بخاطر آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می بايدتان کرد عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم آری که کلام مقدسمان باری از خاطر گريخت
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
من در صدف تنها با دانه ای باران پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را غافل که خاموشانه می خشکد در پشت دیوار دلم دریا . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شبگیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در این وبلاگ منتخبی از اشعار, تصاویر ,دست نوشته ها و دیگر مطالب مورد علاقه نویسنده درج شده است.
|
| پیوندهای روزانه |
|
زنگ فارسی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
ابر شبگیران اسفندی... |
|
RSS
|