احمد شاملو
تکرار
جنگل آينه ها به هم در شکست
و رسولاني خسته بر اين پهنه ي نو ميد فرود آمدند
که کتاب رسالتشان جز سياهه ي نام آن ها نبود
که شهادت را
در سرگذشت خويش
مکرر کرده بودند.
***
با دستان سوخته
غبار از چهره ي خورشيد سترده بودند
تا رخساره ي جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند.
تا دريابند جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيران اند
که قيام در خون تپيده ي اينان
چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود،ــ
هم آن پاي در زنجيران اند که، اينک !
بنگريد
تا چگونه
بي ايمان و بي سرود
زندان خود و اينان را دوستاقباني مي کنند،
بنگريد!
بنگريد!
***
جنگل آينه ها به هم در شکست
و رسولاني خسته برگستره ي تاريک فرود آمدند
که فرياد درد ايشان
به هنگامي که شکنجه بر قالبشان پوست مي دريد
چنين بود:
"- کتاب رسالت ما محبت است و زيبايي ست
تا بلبل هاي بوسه
بر شاخ ارغوان بسرايند.
شور بختان را نيک فرجام
برده گان را آزاد و
نوميدان را اميد وار خواسته ايم
تا تبار يزداني انسان
سلطنت جاويدانش را
بر قلمرو خاک
باز يابد.
کتاب رسالت ما محبت است و زيبايي ست
تا زهدان خاک
از تخمه ي کين
بار نبندد.''
***
جنگل آينه ها فرو ريخت
و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،
و شاعران به تبار شهيدان پيوستند
چونان کبوتران آزاد پرولزي که به دست غلامان ذبح مي شوند
تا سفره ي اربابان را رنگين کنند.
و بدين گونه بود
که سرود و زيبايي
زميني را که ديگر از آن انسان نيست
بدرود کرد
گوري ماند و نوحه اي.
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان بندگي اندر
بماند.
(تکرار - آيدا در آينه)